نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

کوپر گفته های یکی از هواداران متعصب سلتیک را چنین نقل می کند:

“پرچم سلتیک را می پیچم دور شانه هایم، شال می اندازم و عکس پاپ را می گیرم دستم و داد می زنم «ملکه را…”» و هزاران نفر مثل من هستند… من یک ملی گرای سرکوب شده ام و وقتی توی استادیوم پارک هد نگاه می کنی، می بینی چه کسانی سرکوبت کرده اند” (همان: 366).

کوپر در ادامه گزارش می دهد که این هوادار می گفت از پیروزی یک روزه بر پروتستان ها ولو در زمین فوتبال سرمست می گردد (همان). کوپرِ ایرلندی خودش همچون یک هوادار سلتیک در مسابقات حاضر می گردد. او در توصیف وضعیت ورزشگاه در داربی شوخی معروف اسکالتلندی ها را چنین نقل می کند “وسط همه این اوضاع، یک بازی فوتبال هم جریان دارد”، کوپر یک بار در موقع خروج از استادیوم مسیر را اشتباه می کند و خود را در میان جمعی از هواداران رنجرز می بیند و گزارش می کند یک بوسه اسکاتلندی (ضربه سر) “یک اینچ با بینی ام فاصله داشت” (همان: 366-367).

استرالیا: لرینگ م. دانفورث در مقاله ای با عنوان “آیا این ورزش جهانی یک ورزش قومی می باشد یا ورزشی استرالیایی؟ روایتِ ملت در فوتبال استرالیا” مفصلا به مساله هویت در فوتبال استرالیا پرداخته می باشد. چنانکه پیشتر تصریح گردید، دانفورث قصد دارد آن چیز که بهابا و همکارانش در زمینه روایت های ادبی ملیت انجام داده اند را در زمینه ورزش تکرار کند، یعنی با مطالعه روایت های ملی گرایانه رقیب از ورزش استرالیا، نشان بدهد که ورزش چگونه به بستری برای رقابت این روایت ها تبدیل می گردد (دانفورث 2001: 363-384)

به نظر دانفورث سه روایت رقیب از استرالیایی بودن، در عرصه ورزش فوتبال نیز به رقابت می پردازند، روایتِ نخست به ملی گرایان قومی[1] تعلق دارد، این دسته عقیده دارند استرالیا ملتی سفیدپوست با تباری انگلیسی زبان می باشد و دیگران اقلیت های مهمانی هستند که در این ملیت هضم می شوند و گروه دیگر عقیده دارند استرالیا ملتی چند فرهنگی می باشد[2] و گروه سوم اعتقاد به تلفیق گرایی[3] در معنا و مفهوم استرالیایی بودن دارند. این سه جبهه عمده، به سه روایت گوناگون از ملت استرالیا عقیده دارند، دانفورث در پی رهگیری رقابت این روایت ها در فوتبال استرالیاست (همان).

فوتبال در استرالیا تاریخچه ای متفاوت با اغلب کشورهایی دارد که در این پژوهش به آن ها تصریح می گردد، فوتبال در این سرزمین، که خود بخشی از بریتانیای کبیر به حساب می آمده می باشد، نه فقط یک ورزش انگلیسی نبوده بلکه اتفاقا انگلیسی زبانان که مدعی اکثریت جمعیت کشور هستند تا سال های اخیر قرن بیستم در حاشیه فوتبال به سر می بردند.

فوتبال استرالیا در حقیقت عرصه هنرنمایی مهاجران غیر انگلیسی زبان بود، گروه های مهاجری از مردم شرق و مرکز اروپا که باشگاه های فوتبالی با نام و نمادهای ملیت و تبار خویش اداره می کردند. در استرالیا، بعد از جنگ جهانی دوم به این مردم “استرالیایی های جدید[4]” گفته می گردید اما اخیرا بیشتر به آن ها “استرالیایی هایی با تبار غیر انگلیسی زبان[5]” گفته می گردد (دانفورث 2001: 367).

اداره شدن اغلب باشگاه های فوتبال به دست گروه های مهاجر، منجر به سیطره سیستم “قوم-باشگاهی[6]” بر فوتبال استرالیا شده بود، در این سیستم متکی بر ملی گرایی قومی، هر باشگاه، همچون یک ملت مستقل در مسیر هویت طلبانه خود حرکت می نمود، بازیکنان، هواداران، مدیران و… همگی تا حد ممکن به همان هویت باشگاه تعلق داشتند، این باشگاه ها نماد اصلی هویت های مهاجران به استرالیا شمرده می شدند (همان: 370).

دانفورث یکی از مسابقات فوتبال، در سیستم قوم-باشگاهی استرالیا را چنین توصیف می کند:

“در اکتبر 1991، در برابر جمعیتی ده هزار نفره، هلاس ملبورن جنوبی[7] و پریستون مکدونیا[8]، یک تیم مقدونیه ای از منطقه پریستون در حومه شمالی ملبورن، در فینال تورنومنتی که نام لیگ ملی فوتبال[9] داشت به دیدار هم رفتند. در سراسر این نبرد دشوار، هواداران مکدونیا، پرچم سرخ و طلایی مقدونیه را به اهتزاز در می آوردند، درحالی که هواداران هلاس پرچم آبی و سفید یونان را تکان می دادند. وقتی هواداران مکدونیا فریاد می زدند «مکدونیا، مکدونیا!» هواداران هلاس با فریاد «فاکدونیا، فاکدونیا» واکنش نشان می دادند. وقتی هواداران مکدونیا فریاد می زدند «یونانی های کولی» هواداران هلاس…» (همان: 371)

در همان سال ها بالاخره چنین فضایی در فوتبال استرالیا غیر قابل تحمل می گردد، فدراسیون فوتبال استرالیا قانونی تصویب می کند که طبق آن حضور باشگاه هایی که نام هر قومیتی بر خود داشته باشند را در فصل 1992-1993 رقابت ها ممنوع اعلام می کند، این سازمان تاکید می کند باشگاه ها بایستی نام شهر ها و مناطقی که به آن ها تعلق دارند را به کار ببرند (همان 373).

در برخورد با این قانون می باشد که سه روایتِ مذکور آشکارا خود را نشان می دهند. بعضی به شدت از این قانون استقبال می کنند، اما صاحبان باشگاه های قومی در برابر آن مقاومت می کنند. هواداران استرالیای چند فرهنگی در روزنامه ها تیتر می زنند “بگذارید فوتبال هویت خود را حفظ کند” از این قانون با عنوان “قوم زدایی از فوتبال[10]” تعبیر می کنند و پیامد آن را کالایی شدن و تجاری شدن این ورزش ارزیابی می کنند، بعضی باشگاه ها این قانون را نمی پذیرند و کنار می کشند، اما باشگاه هایی که نام خود را تغییر می دهند، برای حفظ هویت و محبوبیت خود روی به دونامه شدن می آورند و سیاست هایی در پیش می گیرند تا در کنار نام جدیدی که غالبا برگرفته از شهر یا استان می باشد نام سابق قومی خود را نیز کماکان حفظ کنند (همان: 373- 375).

مدیر باشگاه یونانی ملبورن (که اینک به گونه رسمی فقط با نام ملبورن جنوبی شناخته می گردد) در برابر این پرسش که چرا تاکید زیادی بر یونانی بودن بازیکنان تیم ندارید پاسخ می دهد که اگر چنان سیاستی را به کار بگیریم “دو سال دوام نخواهیم آورد” (همان: 379)، دانفورث توضیح می دهد حالا دیگر چنان باشگاهی نمی تواند شعار “یک باشگاه کاملا یونانی، یک یونان در محاصره دیگران” را سر بدهد بلکه بایستی شعار بدهد “یک باشگاه یونانی برای همه” (همان: 380).

ایشان همچنین از بازی حساس تیم ملی استرالیا در برابر تیم ملی ایران، در 1997می نویسد، دیداری که طی آن یکی از دو تیم به عنوان آخرین مسافر جواز حضور در جام جهانی 1998 فرانسه را به چنگ می آورد، او می گوید روزنامه ها و رسانه های استرالیا در بازنمایی حضور هواداران در ورزشگاه شهر ملبورن بیش از هرچیز بر ترکیب چند قومی تماشاگران متمرکز می شوند، مقدونیه ای ها و یونانی هایی را نمایش می دهند که هرکدام هنوز با زبان، موسیقی و سنت های خود، اما با پرچم استرالیا و برای موفقیت استرالیا فریاد می زنند (همان: 377).

دانفورث با بهره گیری از اظهارات بهابا و همکارانش از مطالعه خود نتیجه می گیرد:

“فوتبال در استرالیا، اینک در آنجایی بازی می کند که بهابا آن را «حاشیه مبهمِ فضای ملی» می خواند. دقیقا اینجاست که روایت های قومی، ملی و فراملی به کار می طریقه تا تعریف کنند یونانی، مقدونیه ای یا استرالیایی بودن در دنیای جهانی اواخرِ قرن بیستم چه معنایی دارد؟” (همان: 381).

اسپانیا: اسپانیا هم کشوری با تعدد اقوام و زبان هاست، چند فرهنگی بودن این کشور در فوتبال آن پیامدهایی عیان داشته می باشد، از یک سوی محلی گرایی و قوم گرایی در این کشور باشگاه های فوتبال را محمل مناسبی برای بازتولید خود یافته می باشد و از جانب دیگر ملی گرایی حکومت مرکزی کوشش کرده می باشد از بازی فوتبال برای تقویت وحدت ملی کشور بهره گیری کند.

“می گویند هر اسپانیایی اهل فوتبال، آدم اهل سیاست هم هست. می گویند می توان دوره های سیاسی اسپانیا را با فوتبال، رویکرد باشگاه ها، واکنش دولت و احساسات تماشاگران تبیین نمود. تاریخ معاصر اسپانیا آمیزه ای از دیکتاتوریسم و آزادی خواهی و البته ناآرامی در همه ی سال ها، چه جنگ و چه صلح، بوده. تاریخ پر تب و تاب مردمانی که نمی خواستند یا نمی توانستند آرام بمانند. مردمانی که نمی توانستند ریشه های منطقه ای شان را به رخ نکشند. فوتبال برای اسپانیایی ها از اوایل قرن تا دوران جنگ داخلی، حکومت فرانکو و پس از آن محملی برای ابراز جدایی طلبی، احساسات ناسیونالیستی یا به رخ کشیدن قدرت دولت مرکزی گردید. فوتبال اسپانیا هیچگاه نتوانست دل از سیاست بکند.

اولین پرسشی که در رویارویی با هر باشگاهی در اسپانیا جلب نظر می کند این می باشد که باشگاه و طرف دارانش تا چه حد رویکرد بومی دارند؟ تا چه حد بر به رخ کشیدن هویت منطقه ای شان اصرار می روزند؟ نمی توان به باشگاه های اسپانیا نگریست و دغدغه ی هویت منطقه ای را صرف نظر کرد.” (صدر 1390: 151)

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

اتلتیکو بیلبائو و رئال سوسیداد از منطقه باسک، و بارسلونا از منطقه کاتالونیا، مانند باشگاه هایی هستند که هویت های محلی باسک و کاتالان را نمایندگی می کنند، شعار معروف باشگاه بارسلون “چیزی بیش از یک باشگاه[11]” به خوبی معرف رویکرد فرهنگی و سیاسی آن می باشد. از سوی دیگر رئال مادرید که تاج پادشاهی اسپانیا در آرم آن خود نمایی می کند و حتی نامش (رئال، به معنی سلطنتی) نیز تداعی کننده پادشاهی یکپارچه اسپانیاست و اسپانیول، رقیب همشهری بارسلونا که از سوی غیر کاتالان های آن شهر طرفداری می گردد نمادی از ملی گرایی حاکم بر اسپانیاست (ن.ک: صدر 1390: 151-180).

فرانکو قصد داشت فوتبال را به عنوان ابزاری برای فاشیسم در اختیار بگیرد، با وجود سرمایه گذاری و توجه بیش از پیش دولت مرکزی به فوتبال، اما کارشناسان و مورخان خبر از افت و ضعف محسوس فوتبال اسپانیا دراین دوره می دهند (همان: 158)

در طول دوره دیکتاتوری فرانکو، درگیری ها و تضادها اوج می گیرد و بازتاب آن در زمین فوتبال نیز به نمایش در می آید. اتلتیکو بیلبائو و رئال سوسیداد تنها فرصتی بودند که مردم ایالت باسک می توانستند هویت خود را بدون آزار و اذیت عیان دولت مرکزی بروز بدهند (فوئر 2004: 35).

تیم بارسلونا در فوتبال اسپانیا یک پدیده متفاوت می باشد، این درحالی می باشد که تیم های منطقه باسک و مناطق دیگر هویت های محلی خود را با تاکید همیشگی بر فاصله گرفتن از “دیگری” بازتولید می کردند. تیم بیلبائو بدون هیچ اغماضی سیاست باسکی بودن بازیکنانش را دنبال می نمود تا جایی که همه بازیکنانش بایستی در ایالت باسک به دنیا آمده باشند. بعضی بازیکنان این تیم بعدا به جنبش های جدایی طلبی می پیوستند. تیم دیگر باسک (رئال سوسیداد) هم بر باسکی بودن بازیکنان تاکید داشت اما لازم نبود حتما خودِ بازیکن در باسک متولد شده باشد، میان باسک اسپانیا و فرانسه هم تفاوتی قایل نبود (همان: 154).

“بارسلونا از ابتدای حیاتش خود را در تار و پود ناسیونالیسم کورکورانه غوطه ور نساخت و از حضور بازیکنان خارجی استقبال نمود. یکی از ریشه ای ترین درگیری های بارسلونا و اسپانیول، برتافته از این رویکرد بود. سیاست اسپانیول مبتنی بر پرهیز از بازیکنان خارجی بود و به همین دلیل طرفداران بارسلونا همیشه اسپانیول را باشگاهی با تمایلات «ضد خارجی» خواندند. اولین واکنش باشگاه بارسلونا نسبت به اهمیت آزادی در بهره گیری از بازیکنان خارجی در 1902 بروز نمود که طی آن بارسلونا از حضور در رقابت هایی که بازیکنان غیر اسپانیایی اجازه ی بازی نداشتند خودداری نمود. این نکته که نوزده بازیکن از بیست و دو بازیکن بارسلونا در 1901 خارجی بودند بازگو کننده ی سیاست درهای باز بارسلونا به شمار می رفت” (صدر 1390: 167)

با این تفاصیل از همین تیم بارسلونا همیشه با لقب “ارتش کاتالان” یاد شده می باشد. در طول دوره دیکتاتوری فرانکو ورزشگاه بارسلونا تنها جایی بود که زبان و فرهنگ کاتالان فارغ از ممنوعیت ها و پیگردها زنده و پویا بود، این باشگاه در این سال ها “سوپاپ اطمینان” و “محفل غرور و عزت نفس کاتالان ها” بود (همان: 167)، در ایالت باسک نیز دو باشگاه بیلبائو و سوسیداد از چنین جایگاهی برای فرهنگ باسک برخوردار بودند (فوئر 2004: 35) .

سایمون کوپر در سفر دور دنیای خود، با قصد شناختن جغرافیای جهانی فوتبال در جمع بندی مشاهدات خود از بارسلون می نویسد]به نظر می رسد، عادل فردوسی پور، مترجم کتاب در ازای واژه استیت[12] از معادل فارسی ایالت بهره گیری کرده می باشد که برای پرهیز از خطا در جلوی آن کلمه دولت داخل کروشه آمده می باشد[:

“وقتی به مرحله اقدام می رسد نه اسکاتلندی ها می خواهند از بریتانیا جدا شوند و نه کاتالان ها از اسپانیا. آن ها هم به هر حال جزئی از اسپانیا هستند. توره بادلا می گوید: «اغلب مردم اعتقاد دارند ما ایالت ]دولت[ نمی خواهیم، اما از طرف دیگر ما بیش از یک منطقه هستیم. این فراتر از مساله سمبل هاست.» کاتالان ها نمی خواهند صاحب ایالت ]دولت[ شوند، آن چه آن ها می خواهند مبهم تر از این می باشد؛ آن ها خواهان سمبل هایی هستند که ثابت کنند مردمانی جدا هستند. در حین بازی های المپیک ]مقصود المپیک بارسلون می باشد[ بسیاری از مهمانان خارجی پرچم های کاتالونیا را با درخواست استقلال طلبی که در بارسلون آویخته بود دیدند، امادر واقع همان پرچم ها مردم را ارضا می نمود: تمام آن چیز که کاتالان ها می خواهند سمبل های یک ملت می باشد” (کوپر 1389: 170).

پر رنگ بودن رقابت های محلی در فوتبال اسپانیا موجب ضعف تیم ملی این کشور به شمار می رود، به هر حال با دورتر شدن از خاطرات فاشیسم فرانکو، فوتبال ملی اسپانیا هم در سال های اخیر به قدرتی بلامنازع در اروپا و جهان تبدیل شده می باشد، دو بار قهرمانی پیاپی در بازی های جام ملت های اروپا (2008 و سال جاری 2012) و قهرمانی جهان در 2010 سه کامیابی کم نظیر و پیاپی هستند که برای کمتر کشوری به دست آمده اند.

یکی از استراتژی های جالبی که در اسپانیا برای جلب هواداری مردم از تیم ملی این کشور اتخاذ گردید و مورد استقبال قرار گرفت انجام بازی های تیم ملی در خارج از پایتخت (مادرید) بود (صدر 1390: 163) چنین رویکردی باعث آشنایی، احساس تعلق و صمیمیت مردم نواحی گوناگون کشور با تیم ملی خود می گردد.

آلمان: تا کنون از انگلیس، اسکاتلند، و اسپانیا سخن به میان آمد که چگونه بازتاب رقابت های محلی و ملی گرایی قومی در فوتبال این کشورها منشأ تقویت باشگاه ها از یک سوی و منشأ آسیب و تضعیف تیم ملی این کشور ها از سوی دیگر شده بود، اما وضعیت آلمان متفاوت می باشد. این کشور در کنار باشگاه های قدرتمندش، همیشه تیم ملی قدرتمندی نیز داشته می باشد.

این درحالی می باشد که گسترش بازی انگلیسی فوتبال در آلمان با سوءظن ها و مقاومت هایی رو به رو بود. در ایالت باواریا (که شهر مونیخ در آن قرار دارد) تا 1913 بازی فوتبال ممنوع بود و آن را “ورزش انگلیسی و باعث عقب ماندگی آلمانی ها” می دانستند (صدر 1390: 217)

ادو مرکل توضیح می دهد که ورزش مدرن در کنار گسترش صنعتی شدن، توسعه معادن و صنعت بافندگی آلمان، تحت تاثیر بریتانیا به این سرزمین پانهاد و البته پیش از آن فرهنگ فعالیت های بدنی ویژه و بومی منطقه، با عنوان “تورنن[13]” (نوعی ژیمیناستیک) شکل گرفته بود:

“جمع بزرگی از ترنن بازان[14] بخشی از یک جنبش ملی بودند و فعالانه در ترقی یکپارچگی سیاسی مردم آلمان و مردم سالار شدن جامعه می کوشیدند. ترنن بازان محافظه کار آغاز نسبت به ورود ورزش های انگلیسی واکنشی خونسرد نشان دادند، اما به زودی کار به خصومت کشیده گردید. اما به هر حال آن ها نمی توانستند رژه پیروزمندانه ورزش مدرن را متوقف کنند. ورزش مدرن به پشتیبانی سیستم های حمل و نقل عمومی و وسایل ارتباط جمعی، حرکتی غیر قابل کنترل داشت و ورزش ترنن به آرامی به اشکال جدید تغییر شکل پیدا نمود” (مرکل :141)

مرکل به استقبال دولت آلمان از ورزش مدرن با انگیزه های نظامی، اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی تصریح می کند (همان)

صدر توضیح می دهد که در طول دوره فاشیسم هیتلر در آلمان، ورزش به ضرر فاشیسم به کار آمد، او توضیح می دهد وقتی یک سیاه پوست آلابامایی در 1936 در برابر هیتلر چهار مدال طلا در رشته های مختلف ورزشی را به گردن آویخت یا تیم فوتبال آلمان در 1938 شش به سه پیش روی انگلیس زانو زد ادعای هیتلر به برتری نژاد آریایی به چالش کشیده گردید (1390: 212-213).

در این نوشتار از تجربه ایتالیا سخن به میان نخواهد آمد، اما اگر فوتبال در آلمان به جبهه ضد فاشیسم کمک نمود در ایتالیای زمان موسیلینی برعکس موفقیت های فوتبالیِ تیم ملی این کشور منجر به تقویت و تحکیم فاشیسم گردید، آن تیم طی دهه 1930 فقط هفت بار باخت، دو جام جهانی 1934 و 1938 قهرمان گردید و طلای المپیک 1936 را به چنگ آورد؛ این درحالی بود که به تعبیر دکتر صدر ” ملت ایتالیا بازی بزرگ تر فاشیسم را می باخت” (1390: 201).

مطالعه باشگاه های آلمان الگوی متفاوتی از تعلق به باشگاه را نمایندگی می کند. اگر در احساس تعلق به باشگاه های سلتیک و رنجرز اسکاتلند از مذهب سخن به میان آمد و باشگاه های اسپانیایی نمادهای یک فرهنگ محلی و یا حکومت مرکزی را با خود داشتند اما در این نمونه آلمانی شاهد نمونه های “کارگری” هستیم.

ایالت ثروتمند و صنعتی باواریا سرزمین طلایی باشگاه های آلمان به شمار می رود، در شهر مونیخ باشگاهِ بایرن را نماد سرمایه داری و ثروت باواریا می دانند، در حالی که باشگاه مونیخ 1860 بیشتر متعلق به طبقه کارگر به شمار می رود (صدر 1390: 209- 228)، اما بایر لِوِرکوزِن نمونه ای متفاوت تر را ارائه می دهد:

“باشگاه لورکوزن ترکیب دیگری از فرهنگ طرف داران در آلمان را عرضه نمود. بایر لورکوزن سال 1904 تاسیس گردید اما به رغم سابقه ی دیرینه اش و در ارتباط با دست راستی ها و حضور طبقه ی کارگر در منطقه به افراطی ها و طبقه ی کارگر تعلق نیافت. بایر لورکوزن را باشگاه خانواده ها می خوانند. نام باشگاه، تا حدی بازگو کننده ی ساختار آن هم هست. صاحب باشگاه بایر لورکوزن، کمپانی داروسازی چند ملیتی Bayer AG می باشد و روی پیراهن بازیکنان نام معروف ترین محصول آن «آسپرین» به چشم می خورد… طرف داران باشگاه از شهر لورکوزن که در چند مایلی شمال کلن قرار دارد می آیند و اکثرشان در استخدام این کمپانی هستند. آن ها خود را متعلق به «تیم کارخانه ای» می خوانند و به فضای صمیمانه و دوستلانه استادیوم بای آره نا می بالند” (صدر 1390: 223)

صدر در ادامه توضیح می دهد که البته هواداران دیگر باشگاه ها، بایر لورکوزن را “باشگاه پلاستیکی” لقب می دهند و آن ها را “بی هویت” می دانند، چنین اتهاماتی متوجه باشگاه های “پ اس و” در هلند، پارما در ایتالیا و سوشو در فرانسه هم می گردد ( همان: 223)

 

آرژانتین: آمریکای جنوبی تنها منطقه غیر اروپایی می باشد که می تواند در ورزش فوتبال همپای کشورهای اروپایی عرض اندام کند، در کنار موفقیت های کشورهایی زیرا آرژانتین و برزیل در رقابت های جهانی، فوتبال خیزی مجموع کشورهای این منطقه و به خصوص مساله صدور بازیکن به اروپا و نقاط دیگر جهان نشان از این عرض اندام دارد.

در مطالعه تاریخچه فوتبال ملی و باشگاهی در آمریکای لاتین بیش از هرچیز سخن از سیاست، دیکتاتوری، دخالت دولت و… به میان می آید، مطالعه تجربه کشور آرژانتین می تواند ما را با رویکردهای ملی گرایی ورزشی در این منطقه آشناتر کند.

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

در آرژانتین هم مثل بسیاری از کشورهای دیگر، گسترش فوتبال پیامدی از ارتباط با انگلیس می باشد، زادگاه فوتبال در آرژانتین را منطقه بندری در بوینس آیرس می دانند جایی که کارگرانی که در خطوط راه آهن کار می کردند ورزش فوتبال را از انگلیسی های حاضر در آنجا فراگرفتند و اکثر باشگاه های فوتبال در حوالی ایستگاه های راه آهن تاسیس شدند. باشگاه ریورپلات در 1901 در نزدیکی ایستگاه فروکاریل اوستا، باشگاه ریسینگ در 1903 در نزدیکی ایستگاه اولاندا و باشگاه بوکاجونیورز در 1905در بندر بوینس آیرس تاسیس شدند (صدر 1390: 343).

تاریخ فوتبال آرژانتین هم مثل تاریخ این کشور عرصه آمد و گردید نظامیان و دیکتاتورهاست، دخالت سیاست و به گونه دقیق تر دولت در فوتبال آرژانتین از تعیین نتایج بازی ها گرفته تا تاسیس و طرفداری باشگاه ها عرصه تکتازی ارباب قدرت می باشد. گاهی وقتی تیم ملی آرژانتین در یک نیمه سه بر صفر از بریل جلو می افتد رئیس جمهور روکا بین دو نیمه به رخت کن می رود و شخصا برای بازیکنان توضیح می دهد که به خاطر مسایل سیاسی بایستی بازی مساوی تمام گردد! باشگاه های فوتبال آرژانتین را به “ویترین سیاستمداران” تشبیه کرده اند و عقیده دارند هر باشگاه فوتبال یک پدرخوانده در جمع سیاستمداران دارد. دیکتاتورها در اوج معضلات داخلی و بین المللی همیشه بر آتش تنور فوتبال می دمند تا توجه مردم را از واقعیات جامعه خویش منحرف کنند. معمولا سکان سازمان های مرتبط با فوتبال همیشه در دست کسانی می باشد که بالاترین مقامات سیاسی را هم دارند، حتی باشگاه ها هم اغلب توسط مقامات دولتی تاسیس و اداره می شوند (صدر 1390: 343-349).

البته فوتبال آرژانتین گرچه ابزار دست حاکمان بوده، راهی برای مبارزه و فرصتی برای ابراز وجود نیز به ملت آرژانتین به شمار می رود، دکتر صدر توضیح می دهد چگونه جام جهانی 1978 آرژانتین در زمان حکومت ژنرال خورخه رافائل ویدلا برگزار می گردد که حداقل بیست هزار آرژانتینی در خفقان دولت مفقود الاثر شده اند، دولت برای دورکردن اذهان عمومی از این جنایات به فوتبال بها می دهد، در حالی که مردم در فوتبال همدلی و اتحاد را می جویند:

” ژنرال ویدلا در مراسم افتتاحیه، سخنرانی پر آب و تابی در مورد صلح، دوستی و روابط انسانی نمود که طنز سیاهی داشت و خیلی ها آن را هجوه ای بر ورزش و حقوق بشر خواندند… مردم آرژانتین با شور آمیخته به خشم به طرفداری از تیم ملی پرداختند و دولت از آن استقبال نمود. جایگاه تیم ملی آرژانتین در این دیدارها به صورت طعنه آمیزی دوگانه بود. مردم آرژانتین آن را بهانه اتحاد و همدلی ملی خواندند و دولت نظامی هم آن را مایه حیات خود قلمداد نمود….

دولت ویدلا سال بعد هم فوتبال را بهانه منحرف ساختن اذهان عمومی از شرایط سیاسی و اجتماعی آرژانتین نمود. دیدارهای جام جهانی جوانان 1979 ژاپن مصادف با سفر هیات های پرشماری از مجامع حقوق بشر به آرژانتین بود در شرایطی که خانوارهای ناپدیدشدگان آرژانتینی در بوینس آیرس تظاهراتی به پا کرده بودند، دولت، مردم را به تماشای این دیدارها تشویق می نمود چراکه تیم ملی جوانان آرژانتین به رهبری کاپیتان اعجوبه خود مارادونای 18 ساله طی دیدارهای تماشایی و هیجان انگیزی جام را به چنگ آورد. شادی مردم در خیابان های بوینس آیرس در کنار اعتراض و اندوه تظاهر کنندگان غریب بود از یک سو معترضان نقض حقوق بشر برابر رئیس جمهور شعار می دادند و از سوی دیگر رادیوی دولتی مردم را به پایگوبی در خیابان ها دعوت می نمود (همان: 350-351).”

رقابت و کشمکش کشورهای آمریکای لاتین با کشورهای اروپایی هم حکایت خاص خود را دارد، در این کشمکش گویا برزیل و آرژانتین و همسایگانشان تهدید مسلمی برای سیطره سیادت اروپایی ها هستند، این کشمکش به گونه خاص در دیدارهای تاریخی آرژانتین و انگلیس در جام های جهانی 1966 و 1986 عیان می گردد.

در سال 1966 دو تیم از آمریکای جنوبی (آرژانتین و اروگوئه) در برابر دو تیم از اروپا (انگلیس و آلمان غربی) قرار می گیرند تا تکلیف دو فینالیست جام مشخص گردد. دیدار آرژانتین و انگلیس را یک داور آلمانی و دیدار اروگوئه و آلمان غربی را یک انگلیسی سر می برد. طریقه این دو بازی و مخصوصا اخراج دو بازیکن از اروگوئه و اخراج کاپیتان تیم آرژانتین این شائبه را به وجود آورد که دو داور اروپایی به گونه ای رفتار کردند که کشورهای خودشان به دیدار نهایی راه بیابند.

راتین کاپیتان اخراج شده آرژانتین در این باره معتقد می باشد: “داور به تیم ما هشدار می داد. گویی انگلیسی ها فرشته بودند و ما دیو. او با من به زبان آلمانی حرف زد. بی آنکه یک کلمه اش را بفهمم و سپس مرا اخراج نمود… حق این می باشد انگلیسی ها مجسمه ی کرتلین داور آلمانی را از طلا بسازند و کنار مجسمه ی دریادار نلسان در میدان ترافالگار نصب کنند. تاکنون هیچ آلمانی اصیلی آن قدر که کرتلین به انگلیسی ها خدمت کرده به دنیا نیامده” (به نقل از صدر 1390: 352)

گزارشگر آرژانتینی رادیو این اتفاق را چنین تعبیر می کند: “هموطنان، اینجا در انگلیس با تمام قوا کوشش می کنند فوتبال آمریکای جنوبی از مسابقات بیرون رانده گردد. چیزی که تعجب آور نیست، اروپایی ها در مواقع لازم همیشه به داد هم می رسند» (همان: 352).

بیست سال بعد، در جام جهانی 1986، دو تیم انگلیس و آرژانتین در حالی روبه روی هم صف می کشند که به تازگی درگیری نظامی دو کشور بر سر جزایر فالکلند با غلبه کامل انگلیسی ها به پایان رسیده می باشد.

“با چنین پس زمینه ای آرژانتین به رهبری کاپیتان دیگو مارادونا در مرحله ی یک چهارم نهایی برابر انگلیس به رهبری بابی رابسون قرار گرفت. وقتی دو تیم وارد زمین شدند از آن به عنوان «فالکلند 2» یاد می کردند. مارادونا دو گل حیرت انگیز زد: یکی با دست. او بر فراز سر پیتر شیلتن، دروازه بان انگلیس پرید و با دست توپ را وارد دروازه نمود. سرعت او به حدی بود که تشخیص آن با چشمان عادی میسر نبود. مارادونا پس از بازی آن گل را ناشی از حضور «دست خدا» خواند که نیش بیشتری به انگلیسی ها زد. اما گل تک نفره ی دوم او که توپ را از نیمه ی زمین خودی در اختیار گرفت و همه ی انگلیسی هایی که بر سر راهش قرار گرفتند پشت سر گذاشت، یکی از تماشایی ترین گل های تاریخ فوتبال را رقم زد و بعدها هم در رأی گیری فیفا به عنوان بهترین گل تاریخ جام جهانی را کسب نمود” (همان: 353-354)

می توان اوج شعف و غلیان احساسات ملی آرژانتینی ها را بعد از به ثمر رسیدن گل دوم در این جمله گزارشگر تلویزیون آرژانتین دید: “خدایا از خلقت «دیه گو آرماندو مارادونا» متشکریم” (باقری 1389: 189)

ترکیه: تجربه این کشور همسایه ایران، از این نظر منحصر به فرد می باشد که در فوتبال ملی و باشگاهی خود همواره راهی به سوی آرمان اروپایی شدن می گشته می باشد. این آرمان هم بر تاریخ تیم ملی ترکیه و هم باشگاه های آن سایه پرپشتی افکنده می باشد.

به نظر دکتر صدر این که فوتبال نمایشگر هویت ملی می باشد بیش از هرجا در ترکیه قابل پیگیری می باشد، در ترکیه حتی قبل از بازی های باشگاهی هم سرود ملی خوانده می گردد، در دیدارهای اروپایی، از آنجا که خواندن سرود ملی قبل از بازی ممنوع می باشد ترک ها یک ساعت قبل از آغاز بازی وارد زمین می شوند سرود می خوانند و به رخت کن بر می گردند تا هم سنت ملی خود را حفظ کنند و هم از مجازات یوفا در امان باشند، از دیدگاه صدر همین تاکید پر رنگ همیشگی ترک ها بر “ما” و فاصله گذاری با “دیگران” مانند عوامل رانده شدن ترکیه از جامعه اروپایی می باشد:

“دیدگاه ناسیونالیستی در آمیخته به تعصب ترک ها از دهه 1980، درگیری آن ها با کردهای تجزیه طلب که در قابل حزب کارگران کردستان به مبارزه ی مسلحانه علیه دولت ترکیه دست زده اند، را تشدید نمود ]تشدید گردید[. در حقیقت، تصریح ی همیشگی ترک ها به «دیگران» و اهمیت «ما» یکی از علت های بی اعتمادی جامعه ی اروپایی به آن ها می باشد” (صدر: 259).

بدین ترتیب صدر بازتاب هویت ترکیه را در زمین چمن به وضوح می بیند، و توضیح می دهد آرمان پذیرفته شدن به عنوان یک ملت اروپایی نه فقط بر بازی های ملی ترکیه، بلکه بر رقابت های باشگاهی نیز سایه انداخته می باشد، در این رقابت ها همیشه تیم ملی یا باشگاهی ترکیه، زنگ تفریحی برای حریفان اروپایی به شمار می رفته می باشد (همان 264).

“شعارهای روی سکوهای استادیوم ها بیش از هر واکنشی، حساسیت ترک ها نسبت به اروپا را عیان ساخت. شعار معروف ترک ها در دیدارهای اروپایی: «اروپا به ما گوش بده/ این صدای پای ترک هاست / هیچ کس نمی تواند بر ما حکم براند»، علاقه ی ترک ها به اروپا از یک سو و احساس نوعی نفرت از آن ها را از سوی دیگردربر داشت. بهره گیری از واژه «همجنس گرا» در تصریح به اروپایی ها در شعارشان «اروپای همجنس گرا، مراقب خودت باش» حداکثر نفرت آن ها را می رساند. این واژه در ترکیه، شدیدترین توهینی می باشد که در فرهنگ مردسالارانه ی فوتبال به کسانی که از آن ها نفرت دارند ابراز می گردد. اروپایی ها که از حساسیت ترک ها نسبت به خود باخبر هستند، معمولا در استادیوم ها با شعار نیش دار «ما اروپایی هستیم؛ شما کجایی هستید؟» به ترک ها خاطرنشان ساختند که از ادیرن به آن سو تر نرفته اند ]ادیرن غربی ترین نقطه ترکیه و در قسمت اروپایی خاکش می باشد[. یکی از شعارهای طرف داران گالاتاسرای با تکرار جمله ی «ما هم اروپایی هستیم و در جام باشگاه های اروپا بازی می کنیم» نشان می داد آن دلمشغولی تا چه حد در ترک ها رسوخ کرده” (همان: 269).


دیدگاهتان را بنویسید